کودک که بودم وقتی زمین میخوردم مادرم مرا میبوسید و تمام دردهایم از یادم میرفت …
دیروز زمین خوردم ولی دردم نیامد اما به جایش تمام بوسه های مادرم یادم آمد

...................................................................
مادرم
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کنند …
...............................................
ترمه و قالی و پشتی توی ايوون رو آجر فرش حياط
غلغل سماور ذغالی و اون جانماز و سوزنی
گلای چادر نماز مادرم شکفته بود وقت نماز
شاخه های نور اون ميرفت به آسمون باز
پدرم برکت خونه سرور و سالار خونه واسه من دنيائی بود
تسبيح بلند دستش با صدای تکبير و لحنش مث يه رويائی بود
تموم روز منتظر تا شب بشه بابام بياد
پاکتائی پر ز عشق بياره و از من شيطون و بلا چائی بخواد
پاکتهارو بگيرم با صد هزار ادا اصول
شکلکی در بيارم چون دوس دارم بابا ازم کاری بخواد
دستاشو تو حوض کاشی بشوره توی حياط
با صدای مهربونش دستمال سفيد گلدوزی بخواد
همه چی واسم قشنگ بود اما افسوس که گذشت
روزای بچگيم مث يه خواب بعد از ظهر زودی گذشت
اهمیت خوانواده ...ما را در سایت اهمیت خوانواده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5